|
گفت وگو با آزاده عليرضايي
خاطرات آخرين شب اسارت
خراسان - مورخ سهشنبه 1389/05/26 نويسنده: غفوريان
به رسم نظم و انضباط ارتشي ها راس ساعت قرار مصاحبه، به تحريريه خراسان مي آيد. خاطراتش از ۸ سال و ۳ماه اسارت را شيرين و جذاب بازگو مي کند گاهي مي خندد و گاهي هم بغض مي کند. وقتي از شهادت دوستانش هنگام کمين خوردن و اسارت مي گويد، وجودش مملو از حسرت و بغض مي شود. سرهنگ «علي رضا عليرضايي» را مي گويم آزاده و جانباز ارتشي که ساعتي پاي صحبت ها و خاطراتش از دوران اسارت نشستيم. ۱۳۶۱/۴/۲۳در عمليات رمضان شرق بصره به اسارت درمي آيد و سال ها بعد، يعني ۶۹/۶/۱ طعم شيرين آزادي را مي چشد.
آزادي تولد دوباره بود
«عليرضايي» مي گويد: حدود ۳ماه قبل از آزادي ما را براي زيارت عتبات به کربلا و نجف بردند باورتان نمي شود وقتي از اردوگاه خارج شديم و به شهر رسيديم آدم هايي غير از خودمان را که مي ديديم و همچنين راه رفتن بچه هاي کوچک، برايمان عجيب بود. چون بيش از ۸ سال چنين تصاويري را نديده و گويي دوباره متولد شده بوديم. او خاطراتش از زيارت نجف و کربلا را توصيف ناشدني مي خواند و مي گويد: حرم ها را براي ما قرق کرده و به شرايط کاملا امنيتي و مملو از نيروهاي نظامي تبديل کرده بودند. در مسير اگر کسي سرش را برمي گرداند يک علامت ضربدر پشت لباسش مي گذاشتند که پس از بازگشت به اردوگاه با او تسويه حساب کنند. وقتي به حرم مشرف شديم دنياي ديگري بود حدود يک ساعت آن جا بوديم و وجودمان را دوباره نو کرديم در مدتي که بچه ها آن جا بودند مشغول غبارروبي حرم شدند. گرد و غبار همه جا را فراگرفته و احتمالا مدت ها غبارروبي نشده بود.
روايت اسارت
«عليرضايي» که در عمليات رمضان، راننده بولدوزر بوده است، چگونگي اسارتش را اين گونه روايت مي کند: در بخش هايي از شرق بصره براي عمليات رمضان خاکريزهايي ايجاد کرده بوديم، ظهر ۲۳تيرماه ۶۱ قرار شد براي بازديد به همراه فرمانده به آن جا برويم. ۵نفر بوديم که ۲سرباز وظيفه به نام هاي «آقاسي» و «مسکني» هم همراهمان بودند.«مسکني» قرار بود چند روز بعد مراسم عروسي اش را برپا کند. خيلي به او اصرار کرديم که همراه ما نيايد اما مصر بود که بيايد. او روي قسمت بار وانت نشست اما در کميني که با آن برخورديم و به طرف خودروي ما تيراندازي کردند گلوله اي دقيقا به وسط شقيقه اش خورد و همان جا شهيد شد. ما را بردند و بعدها نامه اي آمد که جنازه اش پيدا نشده است. همه ما تير خورديم و خود من ۳گلوله به شانه، پا و دستم اصابت کرده بود. راننده که سرباز و نامش آقاسي بود تير خورد و تا لحظاتي که هنوز ما را نبرده بودند متوجه نشديم آيا زنده مانده است يا نه و دوران اسارت هم در نامه نگاري ها درباره اش پرسيديم اما کسي از سرنوشتش خبر نداشت. «عليرضايي» ادامه مي دهد: ماه رمضان بود و هوا هم به شدت گرم. ما ۳نفر را که تير خورده بوديم روي تانک داغ گذاشتند که به عقب ببرند. حدود نيم ساعت طول کشيد که به مکاني رسيديم و آن جا حدود ۳۰۰ايراني بودند که در همان عمليات به اسارت درآمده بودند و بيشتر آن ها نيز مجروح بودند. همه از تشنگي «آب آب...» مي گفتند باورتان نمي شود شايد ۵۰نفر همان جا از تشنگي شهيد شدند.
آب و خون خورديم
از آن جا ما را با «روموک» که شبيه باربر است به بصره بردند. عراقي ها ظاهرا با اين روموک يخ جا به جا مي کردند و ما را انداختند روي آن. هيچ وقت يادم نمي رود کف آن تکه يخ هايي بود که در حال آب شدن بود از ما هم به خاطر جراحت ها خون مي رفت، خون ها کف «روموک» با آب ها مخلوط شد از فرط تشنگي و به خاطر اين که زنده بمانيم آب و خون ها را خورديم. به اردوگاه بصره رسيديم تعدادي از اسرا هم آن جا به شهادت رسيدند. آن جا خيلي اذيت شديم براي هر ۱۰۰نفر تقريبا به اندازه ۱۰نفر غذا مي دادند که آن غذا هم آب پياز و روغن بود.
براي زخم ها هيچ کار نکردند
از او درباره زخم هايش مي پرسم که مي گويد: هيچ کاري براي بهبود زخم ها نمي کردند. بچه ها با کمک هم با لباس ها زخم ها را مي بستند. گاهي زخم ها به قدري عفونت و چرک مي کرد که غيرقابل تحمل مي شد. يک سال طول کشيد که زخم هايم خوب شد يعني درد نداشت. پس از چند روز از آن جا ما را به بغداد بردند. در يک اردوگاهي که از شدت گرما کف سالن از عرق بچه ها خيس مي شد. آن جا داخل بشکه هاي آب خاک مي ريختند يعني آب و گل مي خورديم و دليلش را متوجه نشديم که چرا داخل آب، خاک مي ريختند.پس از مدتي ما را از بغداد به اردوگاه شماره يک موصل بردند و بعد از ۵روز دوباره چشم هايمان را بستند و گفتند مي خواهيد آزاد شويد ولي وقتي چشم هايمان را باز کرديم ديديم در اردوگاه «علم بار» در نينوا هستيم که تا پايان اسارت حدود ۷ سال آن جا بوديم.
شب آزادي طولاني ترين شب عمرم بود
«عليرضايي» ماجراي آزادي را اين طور روايت مي کند: شبي که اعلام کردند فردا، صبح آزادي است شب تا صبح نخوابيديم. حال و هواي عجيبي بود و گريه و خنده اردوگاه را فرا گرفته بود. هيچ کس حال خودش را نمي فهميد. هر ثانيه و دقيقه آن شب به اندازه يک عمر بود مگر آن شب تمام مي شد. طولاني ترين شب عمرم را پشت سرگذاشتم.سرانجام ساعت ۷ صبح اتوبوس ها با ماموران صليب سرخ وارد اردوگاه شدند. قبل از اين که سوار شويم از ما مي پرسيدند که آيا مي خواهيم عراق بمانيم يا به کشورهاي ديگر برويم يا به ايران بازگرديم؟ از بين ۱۲۰نفري که سوار اتوبوس شديم فقط ۳نفر ماندند که آن ها جاسوس بودند.
بوسه بر خاک
وي روايت آزادي را ادامه مي دهد:سرانجام به مرز مهران رسيديم و هوا هم گرم بود. حدود ۶ ساعت پشت مرز مانديم و همان جا هم به اسرا آب نمي دادند ولي به يقين رسيده بوديم که امروز آزاد مي شويم. چون طي اين ۸سال وعده هاي آزادي زياد داده بودند اما اين بار تفاوت داشت. بالاخره نوبت من شد و پايم را روي خاک ميهنم گذاشتم سجده کردم خاکم را بوسيدم. شک نکنيد که آن لحظات قابل وصف نيست. اين آزاده مي افزايد: پس از آن اولين کاري که کردند پذيرايي مفصل از اسرا بود. شرايط عجيبي بود پس از سال ها غذا و ميوه و انواع خوراکي هاي درست و حسابي مي ديديم و چقدر آن روز و شب برايمان هوا خنک شده بود و به نوعي از جهنم به بهشت وارد شده بوديم.پس از ۳روز قرنطينه در تهران سرانجام به مشهد رسيدم. وقتي هواپيما در مشهد نشست اسامي ما را از طريق راديو اعلام مي کردند و خانواده ما به فرودگاه مي آمدند. فقط برايتان بگويم که برادرم را وقتي ديدم نشناختم و...
ابوترابي بزرگ مرد اسرا بود
از او درباره مرحوم ابوترابي پرسيدم که از او به نيکي ياد و با حسرت براي غفرانش دعا مي کند.«عليرضايي» در بيان يک خاطره مي افزايد: هر اردوگاهي را که عراقي ها نمي توانستند اداره کنند ابوترابي را آن جا مي بردند و او بچه ها را به آرامش دعوت مي کرد، چون تلويزيون نگاه نمي کرديم عراقي ها اذيتمان مي کردند اما ابوترابي خودش جلوي تلويزيون مي نشست و به ما مي گفت: شما از من روحاني مقيدتر هستيد نگاه کنيد اما ذهنتان را به جايي ديگر مشغول کنيد او حتي برايمان آواز هم مي خواند
محسن غیور |