سرباز کوچک امام (خاطرات مهدی طهانیان)
نویسنده: مدیر
تاریخ: 27 اردیبهشت 1392 - 11:32:15

 

تقدیم به دست‌های معجزه‌گر تو

اشاره: برای اولین بار نام دکتر مجید جلالوند را چهار سال پیش از زبان مهدی طحانیان شنیدم. آن روزها اولین روزهایی بود که برای ضبط، تدوین و تالیف کتاب "سرباز کوچک امام "خاطرات آقای طحانیان همان آزاده نوجوانی که درخواست مصاحبه خبرنگار هندی شبکه پنج فرانسه را به دلیل بی حجابی او رد کرد؛ قدم برداشته بودم. در بین خاطرات ایشان به ویژه خاطرات مربوط به اردوگاه عنبر که به قول خودشان شیرین‌ترین خاطرات اسارتشان است نام و خاطرات مربوط به دکتر مجید مثل ستاره می‌درخشید. شنیدن و نوشتن از انسان شریفی مثل او که خالصانه و بی هیچ چشم‌داشتی محبت برادرانه‌اش را نثار اسرای مجروح می‌کرد و در شرایط اسفبار اسارت با آن دست‌های خالی و بضاعت اندک اما با اتکا به خدا شمع امید زندگی‌شان را روشن نگه می‌داشت افتخار بزرگی بود برایم. افتخاری که امیدوار بودم با فراهم آمدن شرایطی برای ضبط و تالیف خاطرات ایشان به غایت به ثمر بنشیند اما...

آنچه در پی می‌آید تنها بخشی از خاطرات مهدی طحانیان درباره دکتر مجید جلالوند است که در  فصل هشتم کتاب "سرباز کوچک امام"   آمده است.    فاطمه دوست کامی

 

كم‌كم پايم به بيمارستان باز شد. بيمارستان كه نبود، يك سالن بود با دو رديف تخت و چهار‌تا قرص و آمپول! آنجا همه جور آدمي پيدا مي‌شد، از بچه‌هاي قطع‌نخاعي كه مثل يك تكه گوشت، ثابت و بي‌حركت روي تخت افتاده بودند تا پيرمردهاي شصت، هفتاد ساله‌اي كه جداي مجروحيت، كلي ضعف داشتند و باید در بيمارستان نگهداري مي‌شدند. وقتي مي‌رفتم آنجا، می‌دیدم که آن‌ها مدام دنبال يك فرصت مناسب مي‌گردند تا سر حرف را با من باز كنند. خيلي‌هايشان مي‌گفتند وقتي چشم‌مان به شما مي‌افتد ياد بچه‌ها و نوه‌هايمان مي‌افتيم. با آن‌ها كه حرف مي‌زدم، اشك در چشم‌هاي‌شان حلقه مي‌زد. خيلي دل‌نازك بودند و خيلي بيش‌تر از بقيه احتياج به مراقبت داشتند. روزهاي اول از حرف‌هايم خيلي متعجب و ذوق زده مي‌شدند. يك ريز مي‌گفتند ماشاءالله، ماشاءالله. لابد پيش خودشان فكر نمي‌كردند يكي با سن و سال من، براي جبهه آمدن اين همه انگيزه و دليل داشته باشد.

چيز زيادي نگذشت كه تقريباً با همه آن‌ها كه در بيمارستان بودند آشنا شدم. همه‌مان مي‌دانستيم كه هر کس در كدام عمليات و كدام منطقه اسير شده. اين وسط حال بعضي از مجروح‌ها از بقيه وخيم‌تر بود. جراحت‌هاي كاري و عميق‌شان احتياج به رسيدگي ويژه داشت اما بيمارستان اردوگاه هيچ امكانات خاصي براي مداواي آن‌ها نداشت. همان چند تا قرص و آمپول ابتدايي بود و يك دكتر مجيد جلال‌وند. دكتر مجيد، جوان سي ساله و با جنمي بود كه قبل از اسارت در کادر درماني‌ ارتش كار مي‌كرد. او با روحيات خاص و دوست داشتني‌اش در آن شرايط، تنها كسي بود كه مي‌توانست به فرياد مجروحين برسد. با اين كه دستش به لحاظ امكانات پزشكي خالي بود اما سرزندگي و مهارتش در ارتباط برقرار كردن با مجروحين و روحيه دادن به آن‌ها، حسابي دلگرم‌مان مي‌كرد. در رفت و آمدهايم به بيمارستان اخلاقش دستم آمده و حسابي با او اخت شده بودم. تا چشمش بهم مي‌ افتاد با خنده مي‌گفت: «سلامم جونور!‌ خوبي؟ از اين ورا؟!»

عراقي‌ها گوشه بيمارستان يك تخت به او داده بودند. اين طوري او 24 ساعته در كنار مجروحين بود و شب و روزش را در كنار آن‌ها سر مي‌كرد. بعضي وقت‌ها كه كارش داخل بيمارستان سبك مي‌شد، چند‌تا باند و يك قوطي ساولن برمي‌داشت و مي‌آمد در محوطه يا در آسايشگاه‌ها و به مجروحيني كه از يك طرف به دليل كمبود جا، امكان بستري شدن در بيمارستان نداشتند و از طرف ديگر وضعيت‌شان طوري بود كه نمي‌توانستند با پاي خودشان به بيمارستان بيايند تا دكتر به زخم‌هايشان نگاهي بياندازد يا پانسمان‌هايشان را عوض كند، سر بزند.

همان روزهاي اول كه وارد اردوگاه شديم، يك بار ديدم دكتر دارد در محوطه پانسمان احمد جمالي را عوض مي‌كند. زود رفتم كنارش. گفت: «مهدي، كمك كن تا تكان نخورد.» با يكي ديگر از بچه‌ها محكم بدن احمد را نگه داشتيم. دكتر مقداري پنبه آغشته به ساولن و چند‌تا باند و گاز با خودش آورده بود. اين چيزها براي مجروحي كه تير از پايين كمرش وارد شده و تا سرشانه‌اش حفره‌اي مثل تونل به طول پنجاه سانتی‌متر ايجاد و همان جا گير كرده بود، دردي را دوا نمي‌كرد. دكتر حتي يك تيغ سادة جراحي هم نداشت اما، با اين حال نمي‌توانست دست روي دست بگذارد. زخم احمد حسابي عفونت و او را ضعيف كرده بود. دكتر مي‌گفت با اين وضعيت نمي‌شود با گلوله ور رفت، خطر دارد. مي‌گفت اول بايد تا آنجا كه مي‌شود عفونت زخمش را از بين برد بعد تير را بيرون آورد. راست مي‌گفت نه از داروي بيهوشي خبري بود كه بشود او را بیهوش کرد و تير را درآورد، نه از داروي آنتي‌بيوتيكي كه از عفونت داخلي زخم جلوگيري كرد. تنها كاري كه مي‌شد كرد اين بود كه تا آنجا كه ممكن است زخم را تميز نگه داشت. مسير جراحت به طرز وحشتناكي عفونت كرده بود. دكتر پنبه‌هاي ساولني را با نوك قيچي آرام وارد مسير كانال مانند زخم كرد و آن را به داخل هل مي‌داد. صداي نالة احمد به آسمان بلند بود. مسير زخم، نزديك پوست بدنش بود و وقتي پنبه‌ها داخلش مي‌رفت، از روي پوست معلوم بود. دكتر بي‌توجه به ناله‌هاي احمد و چنگ زدن‌هايش به زمين، پنبه را به آخرين قسمت زخم يعني شانه‌اش مي‌رساند و آن وقت دست مي‌انداخت پشت پنبه قلمبه شده و آرام آرام آن را هُل مي‌داد بيرون. پنبه همراه چرك سبز و بسيار بدبو بيرون مي‌آمد. دكتر چرك‌ها را از روي زخم پاك مي‌كرد و پنبة ديگري را وارد مسير زخم مي‌كرد. در هر پانسمان دكتر مجيد چند مرتبه اين كار را تكرار مي‌كرد. وقتي پنبه‌ها جاي سبز شدن، خوني مي‌شد و به جاي عفونت، خون از زخم بيرون مي‌زد، دست از كار مي‌كشيد. كارش كه تمام مي‌شد ديگر رنگ به صورت خيس از عراق احمد نمانده بود. بنده خدا هر دفعه آنقدر تقلا و داد و فرياد مي‌كرد كه ديگر برايش جاني باقي نمي‌ماند. دكتر دست مي‌برد و دانه‌هاي درشت عرق صورت احمد را پاك مي‌كرد و به شوخي به او مي‌گفت: «بابا، چيزي نبود كه اينقدر شلوغش كردي پسر!»

عنبر به خاطر داشتن همين بيمارستان بي‌امكانات، شده بود اولين ايستگاه براي رسيدگي به حال اسراي مجروح. هردفعه كه اسير جديد مي‌آوردند، نصف بيش‌ترشان زخمی بودند. عراقي‌ها فكر مي‌كردند با اين بيمارستان، شق‌القمر كرده‌اند. تمام اسراي مجروح را اول مي‌آوردند عنبر تا چند روزي اينجا بمانند و حال‌شان كه بهتر شد، آن‌ها را منتقل كنند. يك بار لابلاي اسراي جديد، مجروحي آوردند كه رانش بدجوري تركش خورده و سفيد‌رانش قاچ عميقي خورده بود. دكتر‌مجيد خيلي نگران اين مجروح بود. مي‌گفت اگر سفيدرانش زود بخيه نشود، زخمش بدجوري عفونت مي‌كند و احتمال دارد پايش را قطع كنند.

لحظه‌اي كه مي‌خواست سفيدران مجروح را بخيه بزند، كنار دكتر بودم. سه، چهار نفر از بچه‌ها، بدن مجروح را محكم نگه داشته بودند تا تكان نخورد و اجازه بدهد دكتر كارش را انجام بدهد. دكتر‌مجيد با ساولن روي زخم را شست و ضدعفوني كرد. بعد با دقت لبه‌هاي سفيدران از هم جدا شده را به هم رساند و شروع كرد به بخيه زدن. چند‌تا كوك كه زد، لبه‌هاي سفيدران به خاطر بافت ارتجاعي‌اش از هم جدا شد و بخيه را پاره كرد. گره پيشاني دكتر از هم باز نمي‌شد. قشنگ معلوم بود از اين مدل بخيه زدن چقدر عذاب مي‌كشد. مجروح چنان از ته دل جيغ مي‌كشيد و به خودش مي‌پيچيد كه احساس مي‌كردم الان جانش مي‌رود. دكتر سوزن را برد عقب‌تر و اين بار با فاصلة بيش‌تري از لبه زخم شروع به بخيه زدن كرد. در جواب ناله‌هاي جگرخراش مجروح يكسره مي‌گفت: «چيزي نيست، الان تموم ميشه.»

دوباره بخيه پاره شد. لبة زخم به خاطر پاره شدن بخيه‌ها ريش ريش شده بود. دكتر از كارش دست نكشيد. با هر بدبختي‌اي بود، سفيدران بخيه شد. خستگي از چهره دكتر مي‌باريد. عرق از شقيقه‌اش را باز كرده بود روي صورتش. مجروح بي‌نوا آنقدر تقلا كرده بود كه بي‌حال و بي‌رمق افتاده بود روي دست بچه‌ها. از فرداي آن روز دكتر هر روز پانسمان پاي مجروح را عوض مي‌كرد. مراقبت‌هاي دلسوزانه دكتر‌مجيد آنقدر ادامه پيدا كرد كه مجروح كم‌كم حالتش بهتر شد و توانست پايش را حركت بدهد. دست‌هاي دكتر معجزه ‌كرده بود.

باتشکر از خواهر گرامی فاطمه دوست کامی

دفعات بازدید: 40448
نظرات
غلامرضا شاه علی
6 اردیبهشت 1393 08:33:18
سلام بر همه خوبان آزاده و سلام ویژه بر سرباز بزرگ امام خمینی، مهدی طحانیان خواستم بگویم او مایۀ افتخار ما بود، دیدم جان کلام غیر از این است؛ باید بگویم: «مهدی طحانیان هویت ما بود». من مدتی با او زندگی کردم. از روز نخست اسارتش خاطره دارم تا بین القفسین. گزافه نیست اگر بگویم مشیت خاص الهی بر این بود که مهدی از تمام گردنه ها سالم بگذرد و پا در اسارت بگذارد برای انجام یک مأموریت ویژه از جانب خداوند...
مرتضی تحسینی
23 بهمن 1392 20:00:38
سلام و درود برشهداء و جانبازان و آزادگان و بخصوص مهدی عزیز این نامه را در 22 /11. 92. روزیکه از راهپمایی امده بودیم نوشتم مهدی جان خیلی دوستت داریم ..
مرتضی
9 بهمن 1392 16:51:15
سلام ودرود ما بر اسرا وازادگان باخص مهدی تهانیان که دل امام راشاد کرد واسرا راسرافراز ودشمنان را خجل وسر افکنده
ارسال نظر
نام
پست الکترونیکی
آدرس وب لاگ / وب سایت
نظر